اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
176
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
آنچه از بديش روىگردان بود روى آورد و آنچه از خوبيش روىآور بود روى گرداند ، هر كه بر پادشاهى گريه كند بايد بر اين شاه بگريد و هر كه از پيش آمدى در شگفت باشد بايد از اين حادثه در شگفت آيد . سپس بفيلسوفان دگر كه آنجا بودند رو كرد و گفت ، اى گروه دانايان هر مردى از شما سخنى بگويد كه نزديكان شاه را تسليت و ديگر مردم را موعظه باشد . يكى از شاگردان ارسطو برخاست و دست بتابوت او زد و گفت : اى سخنور چه لالت كرد و اى عزيز چه خوارت ساخت ، اى شكارچى چگونه بجاى شكار بدام افتادى ، كه بود كه تو را شكار كرد ؟ ديگرى ايستاد و گفت : اين توانايى است كه امروز ناتوان گشت و عزيزى است كه اكنون خوار شد . سپس ديگرى برخاست و گفت : شمشيرهاى تو خشك نمىگرديد ، از عذابهاى تو آسودگى نبود ، كسى بشهرهايت دسترسى نداشت ، بخششهايت پيوسته و ستاره ات درخشنده بود ، اكنون روشنيت فرونشست ، از شكنجه هايت بيم و هراسى نيست ، بخششهاى تو را كسى اميد ندارد ، شمشيرهاى تو در غلاف مانده و شهرهايت در دسترس ديگران است . آنگاه ديگرى بپاخاست و گفت اين همان است كه پادشاهان را در هم شكست و اكنون رعيت بر او چيرهاند . ديگرى برخاست و گفت : آواز تو هولناك و پادشاهى تو با شكوه بود ، اكنون آوازت خاموش و آوازه ات پست گشته است . ديگرى برخاسته چنين گفت : تو كه از پادشاهان سر باز ميزدى چرا بمرگ تن دادى ، تو كه شاه شاهان بودى چرا زير بار مرگ رفتى ؟ ديگرى بپاخاست و چنين گفت : اسكندر بارامش خود ما را حركت داد و خاموشى او ما را بسخن آورد . [ 1 ] از اين گونه سخنان گفتند ، آنگاه تابوت را بسته به اسكندريه بردند . مادرش
--> [ 1 ] مسعودى گفتار سى نفر از جمله زن اسكندر دختر دارا را نقل كرده است ( مروج الذهب ج 1 ص 289 ) .